تبليغاتX
الو الو من جوجو ام ... !!!

میگن چرا اگه بهت توجه نکنه ازش دلخور می شی؟

سکوت می کنم.

می گن چرا وقتی می ره با یکی دیگه اشک می ریزی؟

سکوت می کنم.

می گن چرا تموم کا راشو زیر نظر داری؟

سکوت می کنم.

می گن چرا چسبیدی به کسی که برات از یه نفر هم نمی گذره؟

سکوت می کنم.

می گن چرا تموم لحظه هاتو در حسرت با اون بودن خراب می کنی؟

سکوت می کنم.

می گن چرا در برابر بی توجهی هاش سکوت می کنی؟

فریاد می زنم:

چون دوستش دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 12:14 توسط شیرین |

ساعت 3 شب بود كه صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار كرد...پشت خط مادرش بود..... پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار كردی؟؟؟؟؟؟ مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار كردی..... فقط خواستم بگویم تولدت مبارك پسرم..... پسر از اینكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد.....صبح سراغ مادرش رفت.....وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت..... ولی مادر دیگر در این دنیا نبود?

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 16:50 توسط شیرین |

 

به یاد آور که زندگی من باد است

وچشمانم دیگر نیکوئی را نخواهد دید

چشم کسی که مرا می بیند دیگر به من نخواهد نگریست

و چشمانت برای من نگاه خواهد کرد و من نخواهم بود ...

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 10:21 توسط شیرین |

 

شبانه شعری چگونه توان نوشت

تا هم از قلبم سخن گوید هم از بازویم؟

شبانه

شعری چنین

چگونه توان نوشت؟

 

من آن خاکستر سردم که در من

همه ی عصیان هاست

 

من آن دریای آرامم که در من

 فریاد همه ی طوفان هاست

 

من آن سرداب تاریکم که در من

آتش همه ی ایمان هاست.

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 19:27 توسط شیرین |

 

گنجیشک به خدا گفت: لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم , سرپناه بی کسیم بودطوفان تو آنرا از من گرفت. کجای دنیای ترا گرفته بودم؟؟؟

خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی!!!چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخاستی...

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 14:29 توسط شیرین |

آه ای زندگی منم که هنوز

با همه پوچی از تو لبریزم

نه به فکرم که رشته پاره کنم

نه بر آنم که از تو بگریزم 

 

بوته ی نسترن سرود ترا

هر نسیمی که می وزد در باغ

می رساند به او درود ترا

با هزاران جوانه می خواند

 

من ترا در تو جست جو کردم

نه در آن خوابهای رویائی

در دو دست تو سخت کاویدم

پر شدم, پر شدم , ز زیبائی

 

حیف از آن روزها که من با خشم

به تو چون دشمنی نظر کردم

پوچ پنداشتم فریب ترا

زتو ماندم, ترا رها کردم

عاشقم, عاشق ستاره ی صبح

عاشق ابرهای سرگردان

عاشق روزهای بارانی

عاشق هرچه نام امیر است بر آن

 

  (دوستای خوبم اینم وبلاگ منو امیر جونه منتظر حظور گرمتون هستیم)

www.amir-shirin.blogfa.com

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 14:9 توسط شیرین |

  

                            

 لبخندی زدی آسمان آبی شد

 شبهای قشنگه بهمن مهتابی شد

پروانه پس از تولد زیبایت

تا آخر عمر غرق زیبایی شد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 10:35 توسط شیرین |

 

چه زيباست نوشتن وقتي مي داني او مي خواند

 چه زيباست سرودن وقتي مي داني او مي شنود

 و چه زيباست جنون وقتي مي داني او مي بيند

(agolam عاشقتم , بخدا دوست دارم عشقم)

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 18:13 توسط شیرین |

غروب شد , خورشید رفت

 آفتاب گردان به دنبال خورشید گشت

ناگهان ستاره ای چشمک زد

آفتاب گردان سرش را پایین انداخت

زیرا گلها هرگز خیانت نمی کنند

                   

 (مثل agolam که خودش میدونه خیلی دوسش دارم)

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 19:50 توسط شیرین |

 

کنج قفس من میتونم باشم بی همنفس من می تونم باشم بی حسین من نمیتونم

آخه آقامه دوسش دارم مولام دوسش دارم

دل هرکی یه یاری داره دل ما با حسینه

اگه اون شهر وفا نکنه وفاداری ندارم

رخ از بنگر بگردونه دیگه یاری ندارم

اگه آقام نگام نکنه خریداری ندارم

همه دنیا یه طرف حسین زهرا یه طرف

هرچه عشقه یه طرف عشق به آقا یه طرف

اون کیه که هر کسی عاشق و دیونش میشه

هر کسی تا که می یاد گدای این خونش میشه

اسم اون حسینه و جوونی ما به فداش...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 18:14 توسط شیرین |

 

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ

باورم ناید که عاقل گشته ام

گوئیا او مرده در من کاینچنین

خسته و خاموش و باطل گشته ام

 

هر دم از آینه می پرسم ملول

چیستم دیگر!بچشمت چیستم؟

لیک در آئینه می بینم که وای

سایه ای هم زانچه بودم نیستم

 

همچو آن رقاصه ی هندوبناز

پای می کوبم ولی  برگور خویش

وه که با صد حسرت این ویرانه را

روشنی بخشیده ام از نور خویش

 

ره نمی جویم بسوی شهر روز

بیگمان در قعر گوری خفته ام

گوهری دارم ولی آن را ز بیم

در دل مردابها بنهفته ام

 

می روم...اما نمی پرسم زخویش

ره کجا...؟منزل کجا...؟مقصود چیست؟

بوسه می بخشم ولی خود غافلم

کاین دل دیوانه را معبود کیست

 

او چو در من مرد ناگه هرچه بود

در نگاهم حالتی دیگر گرفت

گوئیا شب با دو  دست سرد خویش

روح بی تاب مرا در بر گرفت

 

آه...آری...این منم....اما چه سود

او که در من بود دیگر نیست نیست

می خروشم زیر لب دیوانه وار

                                                او که در من بود آخر کیست کیست؟

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 17:15 توسط شیرین |

 

ای ستاره ها که بر فراز آسمان

با نگاه خود اشاره گر نشسته اید

ای ستاره ها که از ورای ابر ها

بر جهان ما نظاره گر نشسته اید

 

اری این منم که در دل سکوت شب

نامه های عاشقانه پاره می کنم

ای ستاره ها اگر بمن مدد  کنید

دامن از غمش پر از ستاره می کنم

 

با دلی که بو ئی از وفا نبرده است

جور بیکرانه و بهانه خوشتر است

در کنار این مصاحبان خود پسند

نازو عشوه های زیرکانه خوشتر است

 

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من

دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟

ای ستاره ها چه شد که بر لبان او

آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟

 

جام باده سرنگون و بسترم تهی

سر نهاده ام به روی نامه های او

سر نهاده ام که در میان این سطور

جستجو کنم نشانی از وفای او

 

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید

از دو روئی و جفای ساکنان خاک

کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید

ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک

 

من که پشت پا زدم به هرچه هست و نیست

تاکه کام او زعشق خود روا کنم

لعنت خدا  بمن اگر بجز  جفا  

زین سپس به عاشقان با وفا کنم

 

ای ستاره ها همچو قطره های اشک

سر بدامن سیاه شب نهاده اید

ای ستاره ها کز آن جهان جاودان

روزنی بسوی ابن جهان گشاده اید

 

رفته است و مهرش از دلم نمی رود

ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست؟

ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها

پس دیار عاشقان جاودان  کجاست؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 20:40 توسط شیرین |

 

 

         آری آغاز دوست داشتن است                   گرچه پایان راه ناپیداست

           من به پایان  دگر نیندیشم                             که همین دوست داشتن زیباست

                      

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 19:25 توسط شیرین |

 

یه فرشته لب دریا مثل رویا وای چه زیبا

یه فرشته پاک و معصوم انگاری همین حالا اومده دنیا

یه فرشته که با گریه هاش نوشته همه ی فرشته های گم شده پیدا بشن دنیا بهشته

سلام خدا جونم . دوباره دلم گرفت و می خوام باهاتون حرف بزنم...

خدایا مگه امشب شب عید نیست؟

پس خدای من عزیز من همه کس من نمی خوای به شیرین عیدی بدی؟

من عیدی می خوام ...

مگه همه ی آدما فرشته ندارن و فرشتشون مراقبه شونه پس جرا نمی زاری فرشته ی منم بیاد و مراقبم باشه ؟

من عیدی میخوام خدااااااااااااااااااااااااااا!دیگه خسته شدم دیگه صبرم تموم داره میشه ها!!

آخه چقدر داد بزنم گریه کنم...شایدم من دختر بدی ام که جوابم و نمی دی هان؟

من بد بچه کوچولو ها که گناهی ندارن اونام می خوان که فرشتم بیاد اما نمی آد...

من الان از ته قلبم آرزو دارم که فرشته جونم بیاد...

خودت گفتی اگه آدم خوبی باشین نمیذارم که زجر بکشین اما ما دیگه داریم میمیریم...

چرا ا پس نمی یاد...فرشته جونم بیا دیگه ترو جون من بیا....بیا به من عیدی بده(بابا بیا)

+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 23:19 توسط شیرین |

 

می نالم و به جلو می روم                 دنبال آینده ای نا معلوم

  آینده ای که ته فنجانهای نیم خورده ورق می خورد...

  از تنهایی زبان تکلم ندارم...

  دست و پا زدن های بچه گانه و پر کردن قوطی رنگ های استوانه ای...

  و فشار دادن آنها روی صفحه هایی که هیچ رنگی به خود نمی گیرد...

  آتشکده ی زرتشت هیچ گرمایی ندارد...

  هنگامی که گرمای عشق من می سوزد خاموش می شود...

  آه...چه پژاوک غم انگیزیست...

  انتظار صدایی که هیچ وقت شنیده نمی شود...

 صدایی که نوید داد تو خواهی ماند             ای بشر تو جاودانی...

 

                                                                                       با تشکر از بهمن عزیزم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 17:37 توسط شیرین |

همیشه با تو

     معنای زنده بودن من با تو بودن است...

                           نزدیک.دور          

                                        سیر.گرسنه

                                                             رها.اسیر

                                                                              دلتنگ.شاد

      آن لحظه که بی تو سر آید مرا .مبادا!

      مفهوم مرگ من...

      در راه سر افرازی تو در کنار تو...

       مفهوم زندگی است...

       معنای عشق نیز...

       در سرنوشت من...

        با تو.همیشه با تو.برای تو.زیستن

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 13:3 توسط شیرین |

 

بعد از مردن من اومدي يه گل سرخ روي قبر من ديدي...

فکر نکن کسي اونو براي من آورده تا خوشحال بشم...

بلکه من وصيت کردم تا اونو بزارن اونجا...

تا وقتي تو مياي اونو تقديم به تو بکنم تا خوشحال بشي...

+ نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 23:16 توسط شیرین |

زهر شيرين 

تو را من زهر شيرين خوانم اي عشق
که نامي خوش تر از اينت ندانم
وگر-هر لحظه-رنگي تازه گيري.
به غير از زهر شيرينت نخوانم


تو زهري زهرم گرم سينه سوزي
تو شيريني که شور هستي از توست
شراب جام خورشيدي که جان را
نشاط از تو غم از تو مستي از توست

به آساني مرا از من ربودي
درون کوزه غم آزمودي
دلت آخر به سرکرداني ام سوخت
نگاهم را به زيبايي گشودي

بسي گفتند:دل از عشق بگير!
ولي ما دل به او بستیم و ديديم
که او زهر است.اما...انوشداروست!

چه غم دارم که اين زهر تب آلود
تنم را در جدايي ميگذرد
از آن شادم که در هنگامه ي درد
غمي شيرين دلم را مي نوازد


اگر مرگم به نامردي نگيرد:
مرا مهر تو در دل جاوداني ست.
وگر عمرم به ناکامي سرآيد
تو را دارم که مرگم زندگاني ست

+ نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 22:38 توسط شیرین |

در سکوت مبهم و بي انتها  

 رهسپارم در مسير جاده ها در نگاهم گفتني هايم بسوخت

 ميروم اما نمي دانم کجا!!!

چشمک ستاره ها رو ميشمرديم يادته؟


واسه تنهايي شب غصه مي خورديم يادته؟


من مثل سايه تو تو واسه من مثل نفس  هردومون براي همديگه ميمرديم يادته؟

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 21:38 توسط شیرین |

 

دوستت دارم دیونه میفهمی؟ گازت میگیرما !!!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 21:30 توسط شیرین |

من با تو هرگز

 سلام اي بي وفا اي بي ترحم           سلام اي خنجر حرفاي مردم
 سلام اي اشنا با رنگ خونم                 سلام اي دشمن زيباي جونم
 باز نامه ميدم با سطر قرمز                   آخه اين بار شده من با تو هرگز
 نمي خوام حالتو حتي بدونم                    تعجب مي کني آره همونم
           

 هموني که ميگفتم نازنينم                     بمیرم اما اشکاتو نبینم
 گل بيتا چرا اخمات توهم شد؟          چيه ؟ توهين به ذات محترم شد؟
  ديگه کوتاه کنم با يه خدافظ                که عشق ما رسيد به سد هرگز

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 0:10 توسط شیرین |

خدا

گاهي شبا!گري کنون ميام در خونه ي تو داد ميزنم ميگم منم!عاشق ديونه ي تو ميگم اونم که شده اسير مهربونيات اون که يه عمر عاشقه به اون همه لطف و صفات
ميام در خونه ي تو ميگم به فريادم برس رو ميکنم به آسمون ميگم به فريادم برس
آخه تو محبوب مني خوب مني عزيز مني
تويي تويي خداي من خداي باصفاي من...

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 23:54 توسط شیرین |

 

بوسه يعني وصل شيرين دو لب
بوسه يعني خلسه در اعماق شب
بوسه يعني مست از مشروب عشق
بوسه يعني آتش گرماي تب
بوسه يعني لذت از دلدادگي
بوسه يعني آغاز براي ما شدن
لحظه اي با دلبر تنها شدن
بوسه آتش ميزند در جسم و جان
بوسه يعني عشق من با من بمان!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 23:48 توسط شیرین |

 

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی.حال تو ماندی و دیگران وای به حال دیگران ...

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 11:53 توسط شیرین |

 

باران

آنگاه بانوی پرغرور عشق خود را دیدم

در آستانه پر نیلوفر که به اسمان بارانی می اندیشید

و آنگاه بانوی پرغرور عشق خود را دیدم

که پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود

 

و آنگاه بانوی پر غرور باران را

در آستانه نیلوفرها

که از سفر دشوار آسمانها باز می آمد.

                                    

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 23:13 توسط شیرین |

                                        

                   من تو را دوست می دارم

طرف ما شب نیست

صدا با سکوت آشتی نمی کند  

کلمات انتظار می کشند

من با تو تنها نیستم "هیچ کس با هیچکس تنها نیست"

 

طرف ما شب نیست

چخماق ها کنار فیتیله بی طاقتند

خشم کوچه در مشت توست

در لبان تو شعر روشن صیقل می خورد

من...تورا...دوست می دارم و شب از ظلمت خود وحشت می کند!!!

       

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 21:33 توسط شیرین |

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 20:19 توسط شیرین |

 

رفتم مرا ببخش و مگو که او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق اتشین پر از دردبی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

 

رفتم مگو مگو که چرا رفت ننگ بود

عشق من نیاز تو و سوز ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به اغوش سرد هجر

ازرده از ملامت وجدان گریختم

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 17:59 توسط شیرین |

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد

دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی های کلامش مرا در عشقش غرق می کند

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند

                                                                                                      دلم برایت تنگ است 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 21:19 توسط شیرین |